یه چای خَرَکی برای خودم ریختم و ناغافل به ذهنم رسید که خوبه آدم چیزی برای افتخار کردن داشته باشه.کاری که واقعا بتونه بهش افتخار کنه.منظور قهرمانی و اول شدن مثلا تو ورزش و تحصیلات عالیه گُه و اینا نیس.یه کار دُرُس حسابیِ خوب که هیچ بنی بشری جز خودت در جریانش نباشه.یه ترکیبی از مسلک عیاری و ملامتی گری.ولی خیلی زود بی خیال این فکر مسخره شدم.دیدم چیزی تو زندگیم نیس که بتونم بهش ببالم.هیچی. و همین بیشتر افسردم کرد.کلا زود حوصلم سر میره خیلی هم کم طاقتم.شاید تو چهارصد سالگی آروم بشم.بعدش نشستم سایت های خبری رو خوندن.روزی 40 بار اخبار را دنبال می کنم.همشه هم تند.متنفرم از این داستانا.چن روز پیش تعداد اقیانوس های جهان و وسعتشون و اینا را تو گوگل جستجو کردم.یا تعداد فرودگاه و درآمد سرانه آمریکایی ها.به چن نفری هم زیر لب بد و بیراه گفتم.ملت آدم رو خُل می کنن.خیل ضایع اس مثِ بچه های دو ساله سرچ کردن این جور چیزا.ولی خب نمیدونستم باید دنبال چه چیزی بگردم.جداً.آدم هیچوقت نمیدونه چی می خواد.هیچوقت.
آخرش شعری از روان شاد لئونارد کوهن را سرچ کردم:
و حالا ديگر میتوانم بروم.
...حالا كه ديگر مأموريتم
به پايان رسيده است:
دعا كن بخشيده شده باشم
بابتِ عمری که گذراندم.
خوشم اومد از کوهن.اصلا نیازی نیس آدم حتما 60 هزار بیت شعر گفته باشه تا بشه بهش گفت شاعر.گاهی دو تا جمله کافیه که یه نفر رو بشه بزرگترین شاعر کل ادوار محسوب کرد.بعدش فکر کردم اونم مثل ما دچار افسردگی و گه گیجه ای دائمی از چرخش گنبدِ دوار بوده.حال می کنم با اصطلاحِ گنبدِ دوار.
یکی از ترانه ها ی کوهن رو هم زدم به رگ.صداش طوریه که وقتی گوش کنی دلت برای همه چیز خواهد سوخت.
برچسب:
نویسنده: بهراد اکبری